|
چند ماه گذشت از اخرين روزي كه دعا كردم از اخرين روزي كه التماس كردم به خدا تا شايد دنيايش بايستد تا شايد قطار سرنوشتش را متوقف كند تا قلم را از دست انكه ميگويند سرنوشت را مينويسد بگيرد اما نه اشكهايم نه دعاهايم ونه التماسم هيچ كدام نتوانستند تا من اينجا روي زمين تو را از دست دادم اما انتظار داشتم كسي در اسمان صدايم را بشنود چه بيهوده بود ...روزهايم به سختي شب ميشوند وشبهايم بي انكه نشاني از تو حتي در خواب داشته باشند صبح ميشوند ۲ ماه قبل فكر ميكردم بيتو هرگز نفس نخواهم كشيد اما ۲ ماه است كه هنوز خورشيد از جاي هميشگي اش طلوع ميكند و من نفس ميكشم بي تو ...به كسي ميمانم كه گويي از خوابي طولاني برخواسته است گويي كابوسي را پشت سرگذاشته در و ديوار اين شهر چقدر اشنايند صبر كن من با كسي كه دنيايش بودم كه دنيايم بود از خيابانهاي اين شهر گذشته ايم اما امروز ......چه تلخ است بي تو رفتن دستهايي كه ميلرزند نگاهي كه خيره مانده و دلي كه قول داده ديگر نلرزد چيزي بجا نمانده كاش ميشد زمان را به عقب برگردانم
کودک بوده ام من ، یک کودک بازی می کردم بی آنکه هیچ پ.ن:کودکیمو دوست دارم....ادماشو....خاطره هاشونو....اگه راهی برای برگشتن بود بی درنگ بر میگشتم...بر میگشتم و تمام چیزهایی که از دستشون دادم و برام خاطره شدن را با خودم میاوردم...زودتر از اونی که فکرشو می کردم گذشت
لکنت وقتی عقیده عقده خوانده می شود و نور چراغ در آب ، مھتاب تلقی و متانت زمین زیر برف یخ می زند نان از یتیم خانھ می دزدیم و می فھمیم
دزد ، اشتباه چاپی درد است ********************************* فیلم نامه 1 : برداشت1 پنجره ای ھست اما دستی نیست کھ آن را باز کند : برداشت2 پنجره ای نیست اما دستی ھست کھ آن را باز کند : برداشت3 دست مرده است . فیلم نامه 2 نمایی سیاه و سفید کسی سرش بالای دار اما دست بردار نیست نمایی سفید دختری بین چین ھای پیراھنش خواب اسبی سفید می بیند اسب بی سوار تعبیرخوبی ندارد نمایی سیاه دستی زمخت ، خنجری ضخیم ، کسی کھ سرش را بریده اند و مرده اش کنار خیابان
پلک ھایت را به من بده می خواھم گوش واره ای بسازم برای زنی کور که از ندیدن کِودکانش گریه می کند و من سه تارم را به تو خواھم داد که ھیزمت باشد زمستان امسال آسمان به زمین می رسد زمستان رسید پلک ھایت را ندادی روی خاکستر سه تارم ایستادی خانه خودش را کنار کشید زنی دیدی که چشم ھایش پیش از خودش مرده بودند این بار کودکانش گریه کردند و آن قدر کوچک شدم که مرا به کلید خانه ات آویختی عمید "با سپاس از دوست عزیزی که این شعر را برایم فرستادن "
و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
چرا نمي شناسمت؟ را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم ناتمام ماندهاند.
|
About![]()
سوگند به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را ... حسین پناهی
Home
|