تبليغاتX
ترنم

ترنم

......

چند ماه گذشت

از اخرين روزي كه دعا

كردم

از اخرين روزي كه

التماس كردم به خدا

تا شايد

دنيايش بايستد

تا شايد قطار سرنوشتش

را متوقف كند

تا قلم را از دست انكه

ميگويند سرنوشت را

مينويسد

بگيرد

اما

نه اشكهايم

نه دعاهايم ونه

التماسم

هيچ كدام نتوانستند تا

دنيا را نگه دارند...

من اينجا

روي زمين تو را از

دست دادم

اما انتظار داشتم كسي

در اسمان صدايم را

بشنود

چه بيهوده بود...

روزهايم به سختي شب

ميشوند

وشبهايم بي انكه نشاني

از تو حتي در خواب

داشته باشند

صبح ميشوند

۲ماه قبل فكر ميكردم بي

تو هرگز نفس نخواهم

كشيد

اما ۲ ماه است كه هنوز

خورشيد از جاي هميشگي

اش طلوع ميكند

و من نفس ميكشم

بي تو...

به كسي ميمانم كه گويي

از خوابي طولاني

برخواسته است

گويي كابوسي را پشت

سرگذاشته

در و ديوار اين شهر

چقدر اشنايند

صبر كن

من با كسي كه دنيايش

بودم

كه دنيايم بود

از خيابانهاي اين شهر

گذشته ايم

اما امروز...

...چه تلخ است بي تو رفتن

دستهايي كه ميلرزند

نگاهي كه خيره مانده

و دلي كه قول داده ديگر

نلرزد

چيزي بجا نمانده

كاش ميشد زمان را به

عقب برگردانم

+نوشته شده در 2009/11/24ساعت0:10توسط زهره | |


دیدی؟
دیدی با ملافه‌هام
دنبالت دور خانه راه افتادم
تا هر جا نشستی
من کنارت بخوابم؟
دیدی با صدات بيتاب‌‌تر شدم؟
حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است.

هر آينه
چشمی پنهان دارد
هر آينه
به خود نگاه ‌کنی
در آينه
برات یک بوسه می‌فرستم
تا لبخندت را
به حافظه‌ی چشم‌هام بسپارم.

درون هر آينه
اين منم
که در انتظارت
آه می‌کشم
برای يک نگاه.
و تو
دستی به موهات می‌کشی
با همان لبخند.

حالا ديگر
عاشقی می‌کنم
و زندگی
دارد تو را تماشا می‌کند.
هرگز اينهمه نور
از قلبم عبور نکرده بود
هرگز اينهمه روشنی
در قلم من ندويده بود!

يادم باشد
در آينه
رفتنت را نگاه کنم
که می‌آيی


+نوشته شده در 2009/10/25ساعت0:26توسط زهره | |



کودک بوده ام من ، یک کودک

بازی می کردم بی آنکه هیچ
از پیچ و خم تاریک عمر بهراسم من
جاودانه می خندیدم
در بهار و تابستان
پائیز و زمستان
شادی ها و خندهایم سیلابی بود
که به دل مادر و پدر جاری می شد
چنان که غنچه ای بشکفد
لب بابا و مامان می شکفت
اما امان
که قضای روزگار در حصارهای خویش به بندم کشید
فهمیدم هر آنچه نباید می فهمیدم
دیدم هر آنچه نباید می دیدم
شنیدم هر آنچه نباید می شنیدم
خسته ام از این آسمان تیره
از آفتاب بی فروغ
از درّنده های انسان نما
لیکن بر سر آنم که همچنان دست در دست کودکی هایم
بی پروا بپرم
و ایمان بیاورم که کودکی ام با لبخند دوباره ام
از سر می گیرد
و دوباره پاک و بی ریا می خندم
.

پ.ن:کودکیمو دوست دارم....ادماشو....خاطره هاشونو....اگه راهی برای برگشتن بود بی درنگ بر میگشتم...بر میگشتم و تمام چیزهایی که از دستشون دادم و برام خاطره شدن را با خودم میاوردم...زودتر از اونی که فکرشو می کردم گذشت

 

+نوشته شده در 2009/9/24ساعت0:55توسط زهره | |


مگذار افسون بزرگ زندگی با قد کشیدنت کوچک شود.
هیچ به بال یک پروانه خوب نگاه کرده ای؟
نگو که زندگی بی تفاوتی در برابر تکرارهاست.
هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه ببار آنقدر ببار که
دوباره آبی و آفتابی شوی ... تا مثل روزهای گذشته شوی.
موجی اما خود را در آغوش ساحل رها کن.
زندگی تکرار آبی و آفتابی هم هست
زندگی همبستر شدن با ساحل هم هست
رنجها نمیمانند. این توئی که از هیچ و نیامده تصویرهای غم انگیز میسازی
گرسنه با ابر پفی سفید آسمان نیمروی خیالی درست میکند و
عاشق نیمرخ یار را در همان ابر میبیند
با من از رویاهایت بگو. بگو کنار آمدن کدام آرزو چادر زده ای؟
تو از رفتن بارها بازگشته ای و همیشه جاده ها تو را با خود برده اند
روی علفهای کنار جاده پا برهنه پا بگذار و نرمی و خنکی شان را احساس کن
خنده ها را در خیابان دیروز جا مگذار
از پشت پنجره باران خورده به ماه نگاه کن
شبی در تقویم هست که تو نمیدانی کدام شب است
و آن شب آخرین شبی است که ماه تــــو را میبیند
وقت نداریم مگذار بر معبد چشمهایت گرد خستگی بنشیند
تا میتوانی در باران به چشمها نگاه کن
وقتی باران شاعرانه ترین آهنگ دریایی اش را مینوازد..
لحظه های انتظار را به امید دیدار ترانه کن
بـــاش. در لحظه باش و تا میتوانی زندگی کن
دیروز تاریخ است .. فردا یک راز است .. امروز یک هدیه است
باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد ٬ ابهام را شنید
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــاید دوید تا تـــــــــــــه بـــــــــــــــودن
حرف را بدل کن به پر ٬ به شور ٬ به اشراق
سایه را بدل کن به آفتـــــــاب
هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست
روزی در کنار انجماد پروانه ها در برهوت زمان در مراسم
ختم خویش خواهیم گریست و میبییم که به ایستگاه آخر رسیده ایم
لحظه ها را دریاب. چشم فردا کور است!



+نوشته شده در 2009/8/19ساعت12:43توسط زهره | |


لکنت


وقتی عقیده عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب ، مھتاب

تلقی

و متانت زمین

زیر برف یخ می زند

نان از یتیم خانھ می دزدیم

و می فھمیم

                 دزد ، اشتباه چاپی درد است


*********************************


فیلم نامه 1


: برداشت1

پنجره ای ھست اما

دستی نیست

کھ آن را باز کند

: برداشت2

پنجره ای نیست اما

دستی ھست

کھ آن را باز کند

: برداشت3

دست مرده است .



فیلم نامه 2

  

نمایی سیاه و سفید

کسی سرش بالای دار

اما

دست بردار نیست

نمایی سفید

دختری بین چین ھای پیراھنش

خواب اسبی سفید می بیند

اسب بی سوار تعبیرخوبی ندارد

 نمایی سیاه

دستی زمخت ،

خنجری ضخیم ،

کسی کھ سرش را بریده اند

و مرده اش کنار خیابان

سر درآورده است
                                          عمید

+نوشته شده در 2009/7/3ساعت23:47توسط زهره | |

 
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
٭٭٭
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...
٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...
٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...
٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست!
٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است
آینده هجوم می آورد
بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید
- تو را و مرا-
نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم
که دریابیشان
سکوت سرشار از ناگفته هاست
 
سرودۀ مارگوت بيکل، ترجمۀ احمد شاملو

+نوشته شده در 2009/5/14ساعت16:56توسط زهره | |

پلک ھایت را به من بده

می خواھم گوش واره ای بسازم

برای زنی کور

که از ندیدن کِودکانش گریه می کند

و من

سه تارم را به تو خواھم داد

که ھیزمت باشد

زمستان امسال

آسمان به زمین می رسد

زمستان رسید

پلک ھایت را ندادی

روی خاکستر سه تارم ایستادی

خانه خودش را کنار کشید

زنی دیدی

که چشم ھایش پیش از خودش مرده بودند

این بار کودکانش گریه کردند

و آن قدر کوچک شدم

که مرا

به کلید خانه ات آویختی

  عمید                                            

                                    "با سپاس از دوست عزیزی که این شعر را برایم فرستادن "  

+نوشته شده در 2009/4/29ساعت20:44توسط زهره | |

 

 

 و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...

... دلم پرواز می خواهد...

... دیگر کوله ام خالیست...

... دیگر صدای باران هم درمان نیست...

... باید بروم...

... جای من اینجا نیست...

... بروم آنجایی که باران از اوست...

... جایی فراسوی ابرها...

... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...

 
 راهها به دو راهی ختم نمی شوند...

... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...

... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...

... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...

... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...
 
نيمی بردار و نيمی ببخش...

... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..
 
و آنجا که آبی نیست ...
 
آبی تر است...

... آنجا که دیگر نفس نیست...

... همه اش عشق است و عشق است و عشق...

...

... اما نه....

... هنوز قلم به دستانم چسبیده...

... انگار هنوز هم باران درمان است...

...

... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...
 
گویی پایان راهی...

... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند...

...

... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..
 
خاک همیشه خشک است...

... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...
 
ماه همیشه تاریک است...

... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..
 
نان همیشه تلخ است...

... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم..
 
زبان همیشه دروغ است...

... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم..
 
 
بی گانه همیشه خسته است...

... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..
 
او همیشه هست..
 
همیشه مهربان است...

منبع : www.eshghulaneha.blogfa.com

+نوشته شده در 2009/3/14ساعت1:50توسط زهره | |

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

+نوشته شده در 2009/3/5ساعت20:23توسط زهره | |

 

چرا نمي شناسمت؟


مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم


ديگر به غربت چشمهايت خو كرده‌ام و به دردهاي بادكردۀ روحم


كه از قاب تنم بيرون زده‌اند


با توام بي حضور تو


بي مني با حضور من


مي بيني تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.


همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت

را در تابوت سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم


و تو هرگز ندانستي كه زخم‌هايت، زخم‌هاي مكررم بودند


نخ هاي آبي ام تمام شده‌اند و گل‌هاي بقچه‌ي چهل تيكه دلم

ناتمام مانده‌اند.

 
بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.....

+نوشته شده در 2009/1/25ساعت22:17توسط زهره | |